زمان انتخاب
یکشنبه 21 فروردین 1390 01:12 ق.ظاگر قرار به ا نتخاب کشور دوست و برادر این حرفهای دهان
پر کن باشد خوبست ایران لیبی را انتخاب کند. چون اولا لیبی
دروازه افریقاست و از طرفی نزدیک اورپاست ثانیا بحرین همین
نزدیکی است و بیشتر مردم آن نیز شیعه هستند و در واقع نمی تواند
دوست ما نباشد. ثالثا دریای مدیترانه بهترین مکان برای قدرت گرفتن
و قدرت نمائی نیروی دریائی ماست و صرف حضور ما نعمتی
بزرگ برای ماست
خلاصه مزایای لیبی برای ما مهمتر از بحرین است و همینطور
میتوان گفت حساسیت عربها روی بحرین بیشتر از لیبی است و
در اختیار گرفتن بحرین به سادگی و آسانی و بزودی میسر
نخواهد شد
در این شلوغ بازار بهتر است کارشناسان متبحر و متخصص
از طریق صدا و سیما مسائل منطقه را بصورت جذاب تجزیه
و تحلیل کنندبنظر من آگاهی یافتن مردم نسبت به واقعیات
میتواند سرمایه ائی بزرگ بحساب بیاید
1390/1/21
نوشته شده توسط: سید محسن | آخرین ویرایش:- | نظرات ()
شلمچه4
یکشنبه 14 فروردین 1390 01:04 ق.ظهوای شلمچه گرم و ساده و روشن بود اما چیزی حضور داشت
چیزی که از جنس یاد و خاطره نیست .ربطی ندارد به آنچه
تو قبلا دیده و یا شنیده ایی. از بالای خاکریز سوم خاک عراق
پیدا بود .در دور دست ها چرخ و فلک بصره ساکت و بی حرکت
به چشم میخورد. پرچم عراق بر بالای ساختمان پاسگاه مرزی
ایشان در دست باد میرقصید.زمین شلمچه همان رنگ سرزمین
عراق بود و فقط در ظاهر یک نهر آب مرز بین دو کشور را
مشخص کرده بود. بغیر از سربازان مرزی عراق هیچکس در
آنسوی مرز نبود .اما در اینسومردی کودک خردسال خود را
بالای تانک در هم شکسته ایی گذاشته بود و از او عکس میگرفت
چادر ی مخصوص آب خوردن بود و مهمتر یک ساختمان بزرگ
که بیاد بود شهدا وجود داشت با این تابلو جالب{اینجا مسجد نیست}
گوئی باید با نیت دیگری باید وارد میشدیم همسرم دو رکعت نماز
به قربت شهدا خواند. درب زنانه و مردانه جدا بود وچه ترافیکی
از مردم در درب این بنا بود.یک دوربین بربالای بلندی وجود داشت
که آنسوی مرز را نشان میداد و زن ومرد صبور پشت هم به صف
بودند تا شاید دلیل جنگ و تفاوت بین دو سرزمین را بیابند.
نمی خواهم چیز دیگری بنویسم که پذیرفته نشود اما نمی توانم
این را ننویسم .تفاوت بیش از آن بین شلمچه و چند متر آنطرفتر
وجود دارد که بچشم بیاید. امتیاز اینسو در خون ما جریان دارد
زمین اینسو در حال پرواز است .جائی که حتی یک بوته از زمین
بیرون نیامده و آب شور کم و سبزی در گودالهایش در حال تبخیر
است بوی بهشت می اید.در بین این خاکریزها تماز عشق خوانده
شده .فرزندان ما در آن گرمای طاقت فرسای تیر و مرداددر مقابل
دشمن دیوانه و زبون از این سرزمین تفت زده بهشتی ساختند که
تا ابد باعث افتخار فرزند آدم است
در اینجا هیچ احساسی از اینکه متعلق به چه سرزمینی هستی وجود
ندارد در این جا تو از جنس خدائی .در این محل فرزندان آدم خدائی
کرده اند و الان تو حضور خدا و همه فرشتگان را احساس میکنی.
واقعا انسان تا آن فضا را تنفس نکند میتواند هر سخنی را باور
نکند اما زمانی که عشق را بر زمین شلمچه دیدی و بوئیدی دیگر
هیچ مشکلی با زمین نخواهی داشت
نوشته شده توسط: سید محسن | آخرین ویرایش:یکشنبه 14 فروردین 1390 | نظرات ()
شلمچه 3
شنبه 13 فروردین 1390 01:51 ق.ظاطلاعات خواسته شده اینها بودند نام و نشان و شهر و آ درس
و شماره تلفن و موبایل.تمام اطلاعات را پرکردم چون برایم لذت
بخش بود اول برای نوه ام و نام پدر که پسرم بود نوشتم . بعد
برای پسرم را پر کردم و نام خودم که پدرش بودم و بعد نام خودم
و پدرم و به این ترتیب نام چهار نسل و حضور سه نسل زنده در
آنروز برایم جالب بود .اطلاعات را بطور کامل ندادم نیازی به
قرعه کشی و جایزه نبود همینقدر که بانکها و شوینده ها و پفک
و چیپس ها جایزه میدهند کافیست یادگار شهامت و ایثار نیازی
به تشویق بازدیدکنندگان ندارد .
فرمها را به واحد فرهنگی که در چادری دایر شده بود تحویل دادم
گفتند فرم تکمیل نیست گفتم ما جایزه نمی خواهیم فرم را برای
منظور دیگری بشما دادم و او هم تعدادی مجله و یک کتاب کودک
برای نوه ام به ما داد.(مطالب مجله را بعدا بررسی میکنم)
قبل از اینکه به واحد فرهنگی برسیم ماشینها را در یک پارکینگ
بزرگ باراهنمائی نظامیان پارک کردیم ما مجموعا دو ماشین بودیم
یکی برای فرزند بزرگم که با همسرش جلوی ما حرکت میکرد و
ماشین دوم متعلق به فرزند کوچکم بود که من و مادرش همراه
نوه عزیزم در آن حضور داشتیم.گردو غبار زیادی از حرکت
ماشینها بر خاسته بود.چون بعضی از رانندگان اصلا ملاحظه
دیگران را نمی کردند و با سرعت در محوطه پارکینگ رانندگی
میکردند.از اولین خاکریز گذشتیم کم کم هوا و محیط جور دیگری
میشد .به واحد فرهنگی رسیدیم و فرمها را تحویل دادیم .خاکریز
دوم با یک شیب تند مشاهده میشد که مردم در حال رفت و آمد
از جاده ائی بودند که در کنار آن تابلو هشداری نصب شده بود که
اعلام میداشت خطر انفجار مین وجود دارد
در سراسر چشم انداز ما بلندگوهائی تعبیه شده بودن که خیلی
فنی صدای جبهه را پخش میکرد.صدای تیر اندازی.هلیکوپتر و
صدای بیسیم چی و ......
از خاکریز دوم در حال عبور بودیم و آهسته آهسته حضوری را
حس میکردیم یک تانک عراقی روی خاکریز سمت راست قرار
داشت و یک تانک دیگر از اینسوی خاکریز سوم بصورت رقت باری
در چاله آب شوری فرو رفته بود
پنداشتم که غرور استکبار جهانی است که این چنین خوار و زبون
در گودال آب گندیده ائی سرنگون مانده است
تعدادی از بازدید کنندگان با پای برهنه مسیر را طی میکردند و
خانمم سکوت سنگینی داشت.
نوه ام را بدست پسرم سپردم و پس از طی مسافتی حدود 59 متر
به خاکریز سوم رسیدیم
نوشته شده توسط: سید محسن | آخرین ویرایش:- | نظرات ()
شلمچه2
پنجشنبه 11 فروردین 1390 01:14 ق.ظما هم به صف اتوبوسها ،وانت ها،اتوبوسها و حتی تریلی پیوستیم.
با اینکه جاده بطرف شلمچه یکطرفه بود ولی از سبقت و لایی کشی
خبری نبود.و کلیه ماشینها به ترتیب و پشت سر هم میرفتند.اطراف
جاده بجز تعدادی خانه که بعدا در جای خود به آن خواهم پرداخت چیز
قابل ذکری مشاهده نمی شد
خورشید می تابید و هوا گرم بود.گرمای هوا در فروردین برای ما که
در تهران زندگی میکنیم و هنوز هوای سرد داریم هم جذاب بود وهم
زیاد.کولر ماشین کار میکرد و ما از مطالب متفرقه صحبت میکردیم
بعضی وقتها هم در باره کلیات جنگ و محاصره آبادان و گرفتاری
خرمشهر می گفتیم (در این مورد هم بعدا مینویسم).
ما شینها متوقف شده بودند.یک راه بند وجود داشت که افراد نظامی
در دو طرف جاده با روی خوش با رانندگان مطالبی را رد و بدل
میکردند.وقتی نوبت ما رسید فرد نظامی ابتدا سئوال کرد از کجا می آیید
و ما گفتیم که از تهران و بعد او آمار مارا نوشت که چهار نفر بودیم
من و همسرم و پسرم و نوه ی عزیزم .او چهار برگ کاغذ بما داد
و گفت اطلاعات خواسته شده را پر کنید و به واحد فرهنگی تحویل
دهید تا در قرعه کشی شرکت داده شوید.
از این قسمت موضوع خوشم نیامد
نوشته شده توسط: سید محسن | آخرین ویرایش:- | نظرات ()
شلمچه
سه شنبه 9 فروردین 1390 01:04 ق.ظوارد خرمشهر شدیم،یک تابلو سمت چپ را نشان میداد که بطرف
آبادان میرفت. یک تابلو طرف راست را که شلمچه بود
سفر ما نوروزی بود و کاری به شلمچه نداشتیم.فقط شلمچه برای
اتوبوسهای بی پایان راهیان نور خوب بود که نمی دانم از کجای
ایران و بچه منظوری می آمدند .
مسافران شلمچه چندان در رفاه هم نبودند .واقعا ایستگاههای
صلواتی بین راه فرصتی بود برای ایشان. همه مردم عادی بودند
مردان و زنان کاملا معمولی .بعضی از مسافران اتوبوسها در چمن
پارکها اطراق میکردند ، بعضی چادر های مسافرتی دو سه نفری
داشتند .همه منتظر بودند، به در و دیوار شهر زیاد اعتنائی نداشتند
انتظار جائی و یا مقصد دیگری داشتند زیاد نمی ماندند و زیاد نگاه
نمی کردند. گاهی تعدادی جوان با ریشها و بعضی با چفیه با هم
مشغول راه رفتن بودند و با یکدیگر صحبت میکردند.فضای خرمشهر
حالت شور و جذبه پیدا کرده بودو همه منتظر صبح فردای خود بودند
تا به شلمچه بروند.
پسرم که خودش پدر است پیشنهاد داد که بیائید ماهم به شلمچه برویم
دوروز پس از پیشنهاد پسرم ساعت 4 بعد از ظهربطرف شلمچه حرکت
کردیم. ما منتظر نبودیم و شوقی در خود احساس نمی کردم.از جاده باریک
و آسفالت بطرفی رفتیم که تابلو نشان میداد شلمچه است
نوشته شده توسط: سید محسن | آخرین ویرایش:- | نظرات ()